تبليغاتX
مریم کویر - افســـــــانه نرگـــس
مریم کویر

مریم کویر

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive

افســـــــانه نرگـــس

دوم بهمن 1386-15:20 -مریم

 

کیمیاگر افسانه ی نرگس را می دانست،

جوان زیبايی که هر روز می رفت تا زيبايی خود را در
يک دریاچه تماشا کند.

چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.
در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود،

گلی روييد که نامش را نرگس نهادند.

هنگامی که نرگس مرد،

اوريادها(الهه های جنگل)

به کنار دریاچه آمدند که از يک دریاچه ی
آب شيرين،

 به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله بافته بود.
اوريادها پرسیدند: چرا می گريی؟
دریاچه گفت: « برای نرگس می گریم».
اوريادها گفتند:«آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گريی...»
و ادامه دادند:

«هر چه بود،با آن که ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم،

تنها تو فرصت داشتی
از نزدیک زيبايی او را تماشا کنی».
دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟»
اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند:

«چه کسی بهتر از تو می تواند این حقیقت را بداند؟هر چه بود
هر روز در کنار تو می نشست».
دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: 
 «من برای نرگس می گریم، اما هر گز زيبايی او را در نیافته بودم.
برای نرگس می گریم،

 چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم می شد،
می توانستم در اعماق ديدگانش،بازتاب زيبايی خودم را ببینم».

 

برداشت شما از این داستان زیبا چیست؟

 

افسانه نرگس

 

لینک ثابت |


.
.
.
.