در فاصله بین دو مرگ مانده ام،
در معکوس يك چراغ
مرا صدا بزن ماه من،
مگذار بر قامتم تاريكي بافته شود،
رقص مرگ را ببین،
چه عاشقانه جان میدهم در پاي عطش
يك قطره شبنم در سینه برگ ساخته خسته من،
گواه يك اشتیاق است اشتیاقی براي
ایستادن،
ماندن،
سايه انداختن وای كه چقدر دوست دارم سايه ای برسر
يك خسته باشم ولی بدان كه بي ریشه نمي شود.
تو ریشه ام باش ولی من شنيده ام كه:
((درختان ایستاده میمیرند))