مگر نمی دانی
در این حوالی که منم ،
زیباترین نام دختران را چه ارزان می فروشند.
مگر نمی دانی
حرمت بغض را چه آسان می شکنند ،
که حال چشمانم را نمی پرسی !
مرا به دست که سپرده ای
که باد هم
خاطر موهایم را آشفته نمی کند.
ببین
هنوز گرمند
دریاهایی که نئشه ی اشک های منند .
...
دیگر آب از سر چشمانم گذشته است .
نه بوی دریا مستم می کند
نه عطر اقاقی ، سحر
نه حتی فال حافظ ، دلخوشم .
فقط تمام برکه های سر ِ راهت را
گفته ام
بیقراری عکست را
به خواب های من آورند .
آخر خواب هم
با خیال حضور تو
سراغی از من میگیرد .
