تبليغاتX
مریم کویر
مریم کویر

مریم کویر

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive

خدایا بی تو هیچم...

بیست و پنجم دی 1385-10:9 -مریم

 

دوباره تنها شدم، دوباره دلم هوای تو را کرده است،

خودکارم را از ابر پر می کنم وبرایت از باران می نویسم.

دوباره میخواهم به سوی تو بیایم.

تو را در کجا می توان دید؟

در آواز شباویز های عاشق؟ در چشمان یک آهوی مضطرب؟

در شاخه های یک مرجان قرمز؟

در سلام یک دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند، برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و

دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هر گز به دنیا نیایند.

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم و

آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود .

دوباره شب، دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره شب،

دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود.

دوباره شب،  دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است.

دوباره شب، دوباره تنهایی، دوباره سکوت،

دوباره من ویک دنیا خاطره.....

 

Image hosting by TinyPic

 

لینک ثابت |

با تو...

بیست و چهارم دی 1385-15:15 -مریم

 

درعمق چشمان تو چه می گذرد,توکه روحی به وسعت دریا داری

توکه دردوردستها هم مرا ازدعای خیرت بی نصیب نمیگذاری

توکه درکنارت معنای زندگی را فهمیدم.

بایاد تو عاشق بودن راچشیدم.

باتوعاشق بودن را تجربه کردم, پیشانی به خاک وفای تو ساییدم

وباتو خوشبختی را احساس کردم

Image hosting by TinyPic

 

لینک ثابت |

برزخ بی حوصله گی

چهارم دی 1385-22:6 -مریم

 

  چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به کی خواهد ماند؟    

آیا در این خاموشی صدا آن نگاه مرا فریاد خواهد زد؟

من همیشه دراوج بودن، به مرگ زودرس خود اندیشیده ام.

احساس می کنم باید فرو ریخت و به مرگ رضایت داد .

وقتی آخرین تکه این شعر،

آخرین یاد بود از روزهای دل بستن به چشمان تو بود

 که اینگونه با دستهایت در مسیر

بادهای خزانی سوزانده می شود،

خدایان خیالی،

 بتهای تهی از احساس وحتی روح تو نیز بر تو غضب خواهد کرد.

من تنها تورا دریافتم و فکر می کردم در گذراز خیابان ممتد خیال،

 به تو خواهم رسید .

ای حنجره خسته، ای صدای من، حقیقت عشق را،

 این ناباوری را با سکوت آمیخته کن.

من صداقتم را،

 انسانیتم را در محتوای نگاهی که مرا تا مرز پوسیدن رانده است ذره ذره کرده ام.

راه دیگری در پیش است، راهی تا ابد یت، اما روزی در تو حلول خواهم کرد .

بی تردید میتوان باور کرد

 در فاصله رخوتناک میان زندگی ومرگ حتی درون تابوتی آرمیده در شب ،

روح تو را عاقبت فتح خواهم کرد .

من با نگاهی تهی از فریاد آرام مردن را بر کالبد بی حوصله خود

جاری خواهم ساخت.

وبا تجربه ای سرد در برزخ بی حوصلگی به دنبال افقی دیگر خواهم رفت....

 

Image hosting by TinyPic

لینک ثابت |


.
.
.
.