| |
|
| |
قلبهای سنگی..... |
| |
بیست و پنجم آذر 1385-9:1
-مریم |
| |
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سر سبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست
قلبها از آهن و سنگ
قلبها بي خبر ازعاطفه اند
|
| |
لینک ثابت
|
توهم.... |
| |
بیست و سوم آذر 1385-10:39
-مریم |
| |
توهم این اس که این شعر را به سادگی می خو ت انید. واقعیت این است که این شعر بیش از یک شعر است. این شعر به یک چاقوی دودم می ماند به یک لاله به سربازی می ماند که در خیابان های مادرید رژه می رود. شمائید در بستر مرگ "لی پو" 1 ست که در زیرزمین می خندد
یک شعرِ کوفت یک اسبِ خوابیده پروانه ای در مغزتان انگشتری ست در انگشت شیطان
شما نیستید که این کلمات را در این صفحه می خوانید این صفحه است که شما را می خواند حسش می کنید؟
مثل یک مار کبری ست یک عقاب گرسنه است که در اتاق دایره وار پر می کشد این یک شعر نیست شعرها کسالت آورند شما را می خوابانند.
این کلمه ها شما را از نو دیوانه می کنند.
زخم خورده اید حتی شاید پرتاب شده باشید به نقطهء کوری از یک منبع نور رویاهاتان در این لحظه اما رویای یک فیل است انحنای فضا خمیده است و می خندد
حالا می توانید بمیرید حالا می توانید بمیرید همان گونه که مردم مرگ را درک می کنند: باشکوه
فاتحانه مثل گوش دادن به موسیقی بودن با موسیقی
خِرخِرياد گار دلم....
|
| |
لینک ثابت
|
اویزانم |
| |
پانزدهم آذر 1385-10:10
-مریم |
| |
من آویزانم
از تنها ریسمان هزار گره خورده ی اعتمادم
و چیزی دارد آرام آرام
در لایه های ذهنم نفوذ میکند
ومانند
موریانه ای
ذرات هستی ام را می کاهد

|
| |
لینک ثابت
|
مرگ انسانیت |
| |
پانزدهم آذر 1385-9:31
-مریم |
| |
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی و مروت ابلهانه است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا به جاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
و غم هجران عاشق از فراق معشوق
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق نیست
گفتگو از مرگ انسانیت است...!!!

|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
سیزدهم آذر 1385-15:26
-مریم |
| |
عشق شايد دويدن در پی رسيدن به لبخند تو باشد. تلاش برای بوسه ای بر دستانت. تمنای چند دقيقه در کنار تو راه رفتن. ثانيه ای کنار تو نشستن. نمی دانم هرچه که هست مرا ديوانه خود کردی. چه آسان رفتی و من در عشقت سرگردان شدم.
هنوز همان داستان است. عشق، عشق و باز هم عشق. عشق تو ايم مهربان ترين من. کاش می دانستی که هنوز بهترين منی.

|
| |
لینک ثابت
|
عشق: |
| |
سیزدهم آذر 1385-15:18
-مریم |
| |
عشق قدیمی
هم صدای قدیمی.
اون دل مهربونت.
حرفهای رنگی محبت.
چی شد که شد رنگ جدایی.
کو اون صدای قشنگت که پر از قصه عشق بود.
کو اون دل عاشقت که سر شار از عشق بود.
کیی بینمون جدایی انداخت.
دلای پاکمون و پر از فاصله کرد.
اون روزای صمیمی.
دلای عاشقمون.
حر فهای قشنگ تو.
شده برام یه افسانه.
می دونم هنوز هم دل تو به یاد من پر از گل های پونه کردی.
هنوز هم حرفهای قشنگ تو توی دلم داره آواز می خونه.
می دونم اگه یه روز بیا دوباره.
دل من عاشق بوده بازم می مونه.
این بار اگه بیایی می شم همدم قلبت.
تا نزارم دوباره رنگ سیاهی.
جدایی توی قلبت بزاره.
می دونم اگه باز از پیشم بری.
دوباره بر نمی گردی.
|
| |
لینک ثابت
|
به تو تقدیم میکنم |
| |
سیزدهم آذر 1385-15:13
-مریم |
| |
با تو آغاز ميکنم خوب من به نام تو
می نويسم قصه ای تازه از الهام تو
ای شروع دلپذير مثل خورشيد بی نظير
به تو تقديم ميکنم عشق را از من بپذير
ای قشنگترين بهانه واسه گفتن ترانه
من يک عشق جاودانه به تو تقديم ميکنم
در اين غربت شبانه با صداقت عاشقانه
قلبم را با اين ترانه به تو تقديم می کنم
ای طلوع ماندگار گل هميشه بهار
به تو تقديم ميکنم هر چه هست در روزگار
گفته ها ناگفته ها هر چه هست در باورم
به تو تقديم ميکنم آرزوی آخرم
ای قشنگترين بهانه واسه گفتن ترانه
من يک عشق جاودانه به تو تقديم ميکنم
در اين غربت شبانه با صداقت عاشقانه
قلبم را با اين ترانه به تو تقديم می کنم |
| |
لینک ثابت
|
در غربت |
| |
سیزدهم آذر 1385-15:3
-مریم |
| |
بوی بارون.
بوی سبزه.
توی این دیار غربت.
شده واسم یه عشق.
واسه کو چه های خالی عشق.
تنها عطر بارون عطر تنت مونده رو قلبم.
عطر جادویه معشوقه یگانه.
می زنه تویه دلها.
میشوره کینه ها رو.
پاک می کنه غصه هارو.
عاشق می کنه دلارو.
تا نمونه رسم کینه.
تا بخونه عاشقونه.
مرغ عشق تویه این قفس جاودونه.
قفس برایش یه بهشت.
تویه این جنگل وحشی .
که فقط آدمک می بینی.
همشون رنگی دارن.
یه رنگی تویه صورتشونه.
دو رنگی کل وجودشونه.
بعضی ها سفید و بی رنگ.
رنگشون حرف نداره.
قلبشون خار نداره.
تویه این همه آدمک.
تنها هستند با خدا شون.
بعضی ها در بی نیازی.
زمستون همیشه قلب هاشون.
تویه نگاشون خاریی دارن.
|
| |
لینک ثابت
|
رسم زندگی |
| |
سیزدهم آذر 1385-14:51
-مریم |
| |
امشب شب بی کسیه یکی به دادم برسه تنهاترین مرد زمین امشب به آخر میرسه
امشب شب تنهاییه سر رو زانو میزارم آخه تو اینجا نیستی و غزل غزل گریه دارم غزل غزل گریه دارم
غصه نشسته رو دلم هنوز برای شونه هات ارزش اشکو قائلم
حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم
ترک ترک دلم شکست کسی به دادم نرسید گریه های تنهایی مو هیشکی به جز خودم ندید
از هم دیگه جدا شدیم به راه و رسم زندگی بودن تو یه لحظه بود رفتن تو همیشگی
حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم
سعید خلیفه پور
|
| |
لینک ثابت
|
داستانی |
| |
سیزدهم آذر 1385-14:41
-مریم |
| |
خواهش میکنم این داستان رو بخونید خیلی جالبه
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی
کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند که هیچ نمی توانند بکنند،با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.دست به دعا شدند.برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست،از خدا غذا خواستند.فردا،مرد اول،درختی یافت و میوه ای بر آن،آن را خورد.سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.هفته ی بعد،مرد اول از خدا همسر و همدم خواست،فردا کشتی دیگری غرق شد.زنی نجات یافت و به مرد رسید.در سمت دیگر،مرد دوم هیچ کس نداشت.مرد اول از خدا خانه،لباس و غذای بیشتری خواست.فردا،به طور معجزه وار،تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت.دست آخر ،مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد.فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت:مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد،چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد(پس همین جا بماند بهتر است)زمان حرکت کشتی،ندایی از آسمان پرسید:چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟.پاسخ داد:این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است،همه را خود در خواست کرده ام،درخواست های او که پذیرفته نشد،پس لیاقت این چیزها را ندارد.!!!ندا،مرد را سرزنش کرد:اشتباه می کنی.زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم، که این نعمت ها به تو رسید.مرد با حیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟گفت:از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.....!!!!

|
| |
لینک ثابت
|
وصیت... |
| |
سیزدهم آذر 1385-10:49
-مریم |
| |
وصيت
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را، نام تو را هميشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دلشكسته عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه شبها به كارگاه خيال خويش تصويري از بلندي اندام مي كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو او پاك زيست پاكتر از چشمه اي نور همچون زلال اشك يا چو زلال قطره باران به نوبهار آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود می گريست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوي ديدن رويت را حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت اما براي ديدن توچشم خويش را آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را پنداشت آلوده است و لايق ديدار يارنيست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزی اگر چه ؟ او ؟
نه
آه ... نمی آيد |
| |
لینک ثابت
|
عشق چیست؟ |
| |
سیزدهم آذر 1385-10:44
-مریم |
| |
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين
شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!ؤ
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد:
"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم "
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد
پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:
"به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!" |
| |
لینک ثابت
|
می گفتی... |
| |
دوازدهم آذر 1385-0:49
-مریم |
| |
می گفتی که دوستم داری
به تعداد قطره های بارانی که بر صورتت می ریزد.
و من نیز دوستت دارم
بدون توجه به چتری که.... روی سرت گرفته ای!!!

|
| |
لینک ثابت
|
به سراغ من ... |
| |
دوم آذر 1385-10:21
-مریم |
| |
به سراغ من اگر میایید
نرم وآهسته بیائید
مبادا که
ترک بردارد
چینی نازک
تنهایی من...
|
| |
لینک ثابت
|
|